شعر نیست ، یه درددل دوستانه اس

 

رفیق

 

تو هنوزم خواب حادثه می بینی

رمان های عاشقانه ی تلخ می خونی

دلم همیشه برای تو تنگ میشه

تو فقط دلتنگ کسی میشی ، که می دونی !

 

گاهی فاصله ها کم کم زیاد میشن

تو به اندازه ی دو کوچه از دلخوشی هام دوری

می ری و نمی بینی و نمی پرسی

که من می رم ، کجا ؟ با کی ؟ کدوم گوری ؟

 

تو دیگه مثل گذشته ها نمی خندی

یادم هست که ما مستعد تغییریم

میاد روزی که فقط اون باشه

منو عروسکام توو رویای تو میمیریم

 

می ترسم از اون روزی که زن باشی

رویای تو ، توی قصه شیرینه

تو هنوزم خواب حادثه می بینی

اون تو رو یه بره ی ساده می بینه

 

تعبیر این خواب ها چی میشه

خدا توو جلد پدر دستتو نمی گیره

زمونه با همه ی قشنگی بی رحمه

غریبه ها رو بشناس و نگو دیره

 

تو دیگه مثل گذشته ها نیستی

عجله می کنی برای زن بودن

از رفاقت لحظه های خوب و می گیری

که تمام دلخوشی های من بودن

 

برای رفیقی که این روزها ازش دلگیرم